بندر عباس . . .
به دعوت دایی محمد و الی جون تصمیم گرفتیم هفتهی سوم فروردین دسته جمعی بریم بندر عباس .gif)
دایی محمد اونجا در حال کار روی پروژه است و فعلا با الی جون و آیرینا عزیز اونجا ساکن هستن.gif)
برای عید برگشته بودن اراک اما با هم تصمیم گرفتیم بریم بندر. اونم با قطــــــــــــــــــــــــــــار
من عاشق قطارم، خیلی سال بود با قطار مسافرت نکرده بودم شدیــــــــــــــــــــــدا دلم میخواست!!
توی راه خیلی خیلی خوش گذشت، تو و آیرینا در عین حال که همو دوست دارید و مدام بهم محبت میکنید اما به اقتضای سن و سالتون یهو سر یه چیز کوچیک و مسخره کل کل داشتید .gif)
برای ما بزرگتراهم جالب و خنده دار بود، هم واقعا یه وقتایی کلافه کننده
ولی تک تک لحظه هامون خاطرات قشنگی شد که دیگه تکرار نمیشه .gif)
اونجا هم 6 تایی کلی جاهای خوشگل و باحال رفتیم، حســـــــــــــــــابی خوش گذشت .gif)
.gif)

قبل از سوار شدن قطار- راه آهن .gif)
.gif)

تقریبا نزدیکای بندر شدیم و شما دوتا وروجک هم آماده ی پیاده شدن .gif)
فدای تیپ توریستی، بندریتون بشم من .gif)
.gif)

الی جون زحمت کشید و کلی عکس های دوتایی خوشگل ازتون گرفت .gif)
.gif)

کم کم آخرای سفر عین دوقلوها همه چیزتون باید عین هم میبود تا با آرامش و صفا با هم باشید .gif)
.gif)

آب بازی دو تا فرشته ی خوشگل- دریای جنوب .gif)
آترین زودی سردش شد چون یکم باد میومد ما هم ترسیدیم خدایی نکرده مریض بشید کم بازی کردید .gif)
.gif)

منتظر بستنی
.gif)
.gif)

آترین و بابایی و مامانی
.gif)


بندر عباس . . . 

